احســـــــــــــــاس خشکــــــیده

 

نه ساعت
آغازم می کند
نه تقویم
پایانم می دهد
لحظه شمار اتفاقی هستم که نمی افتد...


" محمدعلی بهمنی"

 

نوشته شده در شنبه یکم آذر 1393ساعت 20:18 توسط سوگند| |

در زندگی تنها محتاج یک چیزم : خنده های "مادرم"

 

پی نوشت :

حرف دلم بود،بیشتر از این چیزی به ذهنم نمیرسه...(دلتنگتم مادر)

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 13:26 توسط سوگند|

 

در آشنایی امروز می نگارم تادر بیگانگی فردا بیادم باشی...!!!

مرا از یاد خواهی برد می دانم و من از دیدگان سرد تو یک روز می خوانم

سرود تلخ و غمگین را..."خداحافظ"

من این را خوب می دانم که روزی هم مرا از خویش خواهی راند

و ...قلبم را که روزی آشیان گرم عشقتبود...

از یاد خواهی برد...

تو از "یادم"نخواهی رفت و...

چشمان تو هر شب آسمان تیره احساس من را نور می پاشدو ...

من با " خاطراتت " زنده خواهم ماند....!!!

 

پی نوشت :

فکر تو که باشد،خیابان به کنار ،اتاق هم قدم زدن دارد....

 

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 17:4 توسط سوگند| |


دوستش می دارم ...

چرا که می شناسمش بهدوستی و یگانگی

شهر

همه بیگانگی و عداوت است

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را در می یابم


"احمدشاملو"

سوگند نوشت :کار سختی پیش رو دارم :بعد از رفتنت باید زنده بمانم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 0:31 توسط سوگند| |

سیاهی چشمانت

چادر مخملی شب را

بر سر روشنی روزم

افکند

و موج نگاهت

چون سونامی

زندگی مرا

در هم پیچید

و حالا

احوالم

همچون گیسوانت

پریشان است .


پي نوشت : به ياد مادرم...

هيزم نيستم اما...
سوختم در حسرت نبودنت...!!!


كاري از : شهاب احمدي(غروب دلتنگي)
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 14:18 توسط سوگند| |

Design By : Night Melody